|
شهرزاد قصه گو امروز شروع به داستان سرائی می کند و راوی عشق می شود
|
حتی غبار رو........
خوبه .....
پرده ی خاک گرفته ی مغزم .....
فوتش می کنم این غبار ها ...........
یادم میارم......
این چند سال رو......
اولین روز دوستیمون...........
دلم نمیخواد چهره چند ساعت قبلت رو به یاد بیارم.......
اون چشمای پر اشک رو نمیخوام.......
دلم میخواد برگردم به چند ماه قبل.............
میخوام دوباره باشی.........
میخوام..........
همیشه منتظرت هستم........
گفتی دیگه برنمیگردی.......
اما من منتظرت میمونم............
خیلی دوست دارم عزیزم مراقب خودت و داشته هات باش.......
پ.ن.:خاص.
پ.ن:۵/۳/۱۳۸۸
پ.ن:چند ساعت دوری از تو شروع میشود....
پ.ن:فقط همین......
پ.ن:هانیتا هم واسه همیشه از این وبلاگ رفت......![]()
![]()
dear freind:winter comes again...summer comes again...but the person like you will not come again...because god never makes the same mistake again!!!...
پ.ن:از یه دوست خیلی گل که بودنش واسم خیلی مهمه........
پ.ن:کاش همیشه باشه.......
نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...
ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...
کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...
کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم
و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است
میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...
کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...
میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود
میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...
انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...
شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي !
تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد!
تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، شکنجه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛
هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... !
براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد
و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد
تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!!
متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم
از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم
درسته که حرفات مثل یک اسید می ریخت رو قلبم!
درسته که هر وقت تو رو می دیدم قلبم ریش ریش میشد!
درسته که تو دنیا فقط تو رو داشتم،ولی تو پشت بهم کردی!
درسته که سر به سر این قلب خسته ام می گذاشتی!
درسته که چشمات قلبمو اذیت میکرد!
درسته که میدونستی تنهام ، ولی پیش خودت گفتی به من چه! تنهاست ......
ولی نگفتی گره من با دست تو فقط باز میشه ، نگفتی من میتونم اون رو نجاتش بدم .
ولی با این حال...
ولی با این حال....
ولی با این حال...
هنوز دوست دارم!!!
اگه میبینی که حرفات مثل اسید رو قلبم میریزه بدون که چون این اسید رو تو ریختی رو قلبم مثل گلاب میمونه! چون حرفات خیلی شیرین بود.
اگه میبینی هر وقت تو رو میبینم قلبم ریش ریش میشه! بدون از خوشحالی! بدون به آرزوم رسیدم!
اگه میبینی درسته که تو دنیا فقط تو رو داشتم،ولی تو پشت بهم کردی! بدون از این ناز و ادات خوشم میاد!
درسته که سربه سر این قلب خسته ام می گذاشتی! بدون که خستگی قلبم با این کارات تموم میشه!
درسته که چشمات قلبمو اذیت میکرد! بدون که چند شب هست که افتادم تو فکر چشمات یه جوری داره با قلبم بازی میکنه! و استراحت رو از قلبم گرفته!
و اما اون روز تو میدونستی که تنهام ولی منو از تنهایی در نیاوردی چون می خواستی منو امتحان کنی و ببینی به غیر از خودت دیگه کی برام فرشته نجاته........
پ.ن.میخواد خوب بشه.........قول داده........
يادم باشد : حرفي نزنم که دلي بلرزد و خطي ننويسم که کسي را آزار دهد .
يادم باشد : که روز و روزگار خوش است و تنها دل من است که دل نيست ،
يادم باشد : جواب کينه را با کمتر از مهر و جواب دو رنگي را با کمتر از صداقت ندهم ،
يادم باشد : بايد در برابر فرياد ها سکوت کنم و براي سياهي ها نور بپاشم ،
يادم باشد : از چشمه ، درس خروش بگيرم و از آسمان درس پاک زيستن،
يادم باشد سنگ خيلي تنهاست، بايد با او هم لطيف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند ،
يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ام نه براي تکرار اشتباهات گذشته
يادم باشد هر گاه ارزش زندگي يادم رفت در چشمان حيوان بي زباني که به سوي
قربانگاه مي رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم ...
يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه دوره گردي که از سازش عشق
مي بارد به اسرار عشق پي برد و زنده شد !
يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر کسي فقط به دست خودش باز مي شود ،
يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم ...
و يادمان باشد هيچگاه از راستي نترسيم .
پ.ن.یه روز خیلی بد........
ای کاش کودک بودم ، تا هر وقت دلم می گرفت با صدای بلند گریه می کردم
و داد می زدم تا همه درد مرا بفهمند.
ای کاش کودک بودم ، تا عروسکهایم را در اختیار می گرفتم و
هر گونه که دوست دارم با آنها بازی می کردم و هیچ وقت عروسک هیچ کس نمی شدم.
ای کاش کودک بودم ،تا بزرگ ترین شیطنت زندگیم نقاشی روی دیوار بود.
ای کاش کودک بودم ، تا از ته دل می خندیدم،
نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم.
ای کاش کودک بودم ، تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه تو،
همه چیز را فراموش می کردم.
پ.ن.این آپ واسه یه همشهری بود.....یه تازه وارد....
پ.ن.دلمون واسه همه شما عزیزای خوبمون یه ذره شده....
سلام...
میدونی چقدر می خوامت؟
می خوامت که باشی!
می خوامت که با من باشی!
می خوامت که برای قلبم باشی!
خیلی می خوامت!
خلاصه خیلی دوست دارم و خیلی عاشقتم!
می دونم که خودت هم میدونی که اگه یه روز برای رکورد شکستن تو عشق نفس کم اوردی هنوز کسی هست که شاید رقیب اصلی تو باشه ولی همین که می خواد ازت جلو بزنه و چند متر ازت دور میشه و جلو میزنه! یه دفه یه نگاهی به پشت سرش هم می ندازه...همین که می بینه تویی,نمی میدونم شاید وجدانم میگه اگه بهت کمک نکنم بعدا پیشمون میشم... دستت رو میگیرم و با خودم میبرم! یعنی یه جورایی برای رسیدن به عشق کمکت می کنم که نکنه تو این راه نفس کم بیاری و ببازی.
نمیدونم اگه یک روز همین اتفاق برای من پیش می امد تو چکار می کردی؟
تو این مسابقه اگه می دیدم که تو نفس کم اوردی و من دستت رو نمی گرفتم و بهت کمک نمی کردم و تو مسابقه رکورد شکنی می کردم این رکورد اصلا برام ارزشی نداشت چون باعث شد به خاطر غرورم عزیزترین کسی رو که تو زندگیم داشتم ببازه...
تو این مسابقه دستت رو گرفتم برای این که بدونی هنوز کسی تو عاشقی از تو عاشق تر هم هست،مثل من که بد جوری عاشقت شدم،اون هم از نوع زمینی و پاک و کشنده! که ممکنه اثر این عشق از سم خوردن هم بیشتر باشه!
درسته بعضی ها به خاطر نرسیدن به عشقشون به طریق های متفاوت خود کشی میکنن اما این رو بدونین که خود عشق هم میتونه باعث خودکشی بشه! البته اگه این عشق پاک و زمینی باشه!
دیشب خواب تو را دیدم،
تو برگشته بودی ،نیمه دیگر وجود من.
تو برگشته بودی چون همیشه ،مهربان و عاشق ،یکدیگر را در جایی دور از زمان و مکان یافتیم و چنان از دیدار غیر قابل باور هم شاد گشتیم که هیچ گاه در طول عمرم چنین شادی بزرگی را در قلب کوچکم حس نکرده بودم؛جز حس دیدارت و یاد و خاطره شیرین وجودت.
تو مرا شناختی و من تو را.نگاهت همان گونه مهربان بود.مگر می توانست تغییر کند؟مگر چشمانم می توانست دروغ چند ساله ام را بازگو کند؟همه چیز راستی و صداقت بود و تو مات و مبهوت و من گیج و گنگ غرق در چشمان هم لحظات شیرین باور نکردنی را باور کردیم.از پشت دیوار و پنجره،از لابلای سنگ و آهن و شیشه نگاهت را باور کردم ولی تو رفتی.
دیشب خواب تو را دیدم.
هر شب خواب تو را می بینم و هر شبِ خواب تو با دل بیچاره ام چه ها که می کند.
چقدر در آرزوی دیدارت باید بگذرد؟چوب خطت پر شد ولی تو نیامدی و قرضت را ندادی.عجب بدهکار بدحسابی،چطور دلت می آید؟
آیا تو هم این گونه چون من دیوانه وار از من می نویسی و به آرزوی دیدارم می سوزی؟
می دانم که تو هم می سوزی،پس سراغی از بی سراغی این دل شکسته پر بسته سیاه و سوخته عاشق پیشه هم بگیر.